December 2010
6 posts
اصلا دوست دارم تمام گریه ها و خنده ها و ناراحتی و شادی هام بر اساس یک سری اعتقادات پوسیده مزخرف امل منشانه و…باشه
دوست دارم آقا.حال می کنم باهاش.
من حال می کنم برای امام حسین ناراحت باشم.فعلا با این حال می کنم
بنابر این گور بابای هر الدنگی که راه به راه به اشخاصی که دوستشون دارم فحش میده.
امروز مجبور شدم گوگل بازم رو برای همیشه غیر فعالل کنم و بیخیال فالو کردن یه عده هم بشن. آره. من...
یک رفیقی داشتم( یه جورایی فامیل هم می شدیم) توی دانشگاه حافظ کل قران بود.ایضا همسرش.همیشه توی نمازخونه می نشستیم و در مورد غذاهایی که درست میکنیم حرف می زدیم و آخرشم به اینت نتیجه می رسیدیم که هیچ کدومم بلد نیستیم خانه دار باشیم.
سال های آخر بود که فهمیدم شوهرش یه مریضی لا علاج گرفته.خودش درست نمی گفت.بچه ها که کسی نمی دونست. مادرم توی یکی از عروسی ها از مادرش شنیده بود.
بعد فارغ التحصیلی دیگه...
به طرز احمقانه ای دلم براشون تنگ شده. خیلی مسخره است
چرا امسال اینطور شدم. شاید دیگه تهران نیستم و نمی تونم هر وقت خواستم با یکی از بچه ها بریم پیششون.
5 شنبه قراره بیان. 9 تاشون
کاش منم بودم
کاش می تونستم باشم
November 2010
14 posts
توی گودر داری خبر ها را بالا و پایین میکنی
می خوانی پدر معتادی به دختر سه ماه اش تجاوز کرد
یک سری فحش خواهر و مادر بالا و پایین مطلب
بعد می روی خبر بعد و به این فکر می کنی چقدر از این آدم ها از این بچه ها در شهر یا در دنیا وجود دارند
به اینکه عادت کرده ای هر چند وقت یکبار از این خبر های هولناک بخوانی ناراحت شوی، غصه بخوری فحش دهی و دوباره بگذری
به اینکه همیشه تنها کاری که توانسته ای برایشان...
یک روزگاری هم می شود روزگار الانت
تویی که هر جایی برای خودت یک دوستی داشتی
حالا اینجا تنهایی
زیاد با آدم ها دم نمی گیری
کم کم دارم زندگی مجازیم رو دوباره شروع میکنم
از وقتی اومدم اینجا اول فیس بوک. بعد فرند فید و پیدجین و امروز هم که توییتر
فقط نمی دونم بین اینجا ووبلاگ وردپرسم کدوم رو انتخاب کنم
دلم می خواد از جایی که هستم بنویسم
تا این روز ها هم یادم نرود
از دلتنگی ها و از امید های جدید
هر روز می رم تو وبلاگ وردپرس. بهش یه نگاه میکنم. بعد میرم پی بقیه زندگیم. جدی چرا ذوق نوشتنم کور شد؟
نشسته ام اینجا
زیر باد کولر
به روز های بعدی فکر میکنم
هول کرده ام
کسی را نمی شناسم
حتی خوب متوجه نمی شوم چه میگویند
….
خیلی باید عوض شوم
October 2010
12 posts
قسمت همیشه جدائی بوده
حتی وقتی به هم رسیدیم باز هم دل هایمان جدا مانده بود
دل هایمان دیگر یک دل نشد
از سال اول دانشگاه من
از 2 سال بعد از عروسی من
یا شایدم از عروسی تو یا رفتن علی یا …
حالا دیگر مادر و پدر تنهان
شاید یک پنجشنبه ای لیلا و بچه هایش سری بزنن
شاید چند وقت دیگر خود مادر هم رفت پیش علی
شاید تو هم برگشتی همنجا که بودی
به خاطر همین است که می گوییم تنهایی قسمت ماست
فرقی...
یک روزی هم میشود نوبت تو
نوبت تو که بار و اساست را جمع کنی و بروی
تویی که همیشه نشستی و از پیشت رفتند
حالا تو باید خداحافظی کنی
دل بکنی
و گریه کنی و گریه بشنوی
فقط دیگر اینجا تکراری نیست….
September 2010
21 posts
در این حد دلم براش تنگ میشه که گاهی می رم فیس بوک و فقط به عکس پروفایلش زل می زنم. به یه عکس تکراری
بچه های کار
با همه بچگی ها
بازیگوشی ها
شیطنت ها
سر و گوش جنبیدن ها
بزرگند
برای زندگی و زنده ماندن کار می کنن