December 2009
41 posts
غمگینم این حس رو یکبار دیگه اون زمان که ندا آقاسلطان کشته شد حس کردم.
احساس استیصال و درماندگی و نفرت و خشم
از وبلاگ بیچاره هم کاری بر نمیاد
امرز مریم حرف جالبی از صحیفه سجادیه نقل کرد که اگر حکومتی اسم “اسلامی” رو با خودش یدک بکشه به مفتضح ترین وضع نابود میشه.
من خیلی امید دارم به این روایت و به اون روز که این نابودی همراه با خفت رو ببینم
یزید سالها با اسم ولی مسلمین حکومت کرد...
قیطریه باز شده محشر الله اکبر گفتن
بانگ الله اکبر ساعت 10 ولنجک
الله اكبر در حد تيم ملي..همين الان شهرك غرب
…
ساعت 9 شب- یکی از کوچه های شوش- صدای گریه های مادری که نمی داند فردا کودکانش را زیر کدام سقف بخواباند
اینجا- کنار کوره ها-ساعت 10 شب- صدای خنده ها و فریاد دختر بچه هایی که از شوق داشتن عروسک های جدید خوابشان نمی برد
یک لذت هایی هست
مثل عصر های روز های چهارشنبه
مخصوصا اگر 2 3 روز بعدش تعطیلی هم باشه
وقتی خسته از کار تکیه میدی به صندلی
چایی می خوری
بعد ییهو هم زنگ میزنن که حقوق ها رو روختن و خوشحال تر میشی
تمام خستگی هام با همین عصر های چهارشنبه بدون استرس و ساکت در میره
با دلخوشی خواب بعد از ظهر 5 شنبه
راستش من هیچ وقت نمی فهمم یک آدم چه جوری تبدیل به یک بت میشه؟یعنی از کی دقیقا این اتفاق می افته؟
خیلی برام جالبه ما بدون اینکه پیشینه طرف رو بدونیم چی هست و برای چی دقیقا داره این رفتار ها رو می کنه طرفدارش میشیم. دقیقا همین حالتش رو برعکس هم انجام میدیم.یعنی باز هم بدون اینکه سابقه ای از حرکتی یا شخصی داشته باشیم ازش متنفر میشیم.
برای من آقای منتظری آدم محترمی چون به هر حال درس خونده بود و مرجع...
آدم های این وری و اونوری
یک عمویی داشتم که سالهاست ندیدمش.فکر میکنم 5 6 سالی میشه. اما اون زمان که می دیدمش اصلا ادعای مذهب و اسلام و … نداشت. زن عموم عملا حجابی رعایت نمی کرد. کلا ادم های بازی بودن
امروز عکس های پسر عموم رو دیدم که یه سالی میشن رفتن کانادا. خیلی برام عجیب بود که زن عمو و دختر عموم کاملا حجاب داشتن!داشتم شاخ در میوردم.
کلا ایران جای جالبیه. آدم ها که ازش میان بیرون 180 درجه با اون چیزی که...
خسته و عصبی از سالن 15 بیرون میام
حوصله حرف زدن ندارم
2 نفربهمون نزدیک میشن
ازم می پرسن “ما کجا می تونیم نماز بخونیم”
با بی حوصلگی جواب میدم “اونجا دیگه” و اشاره می کنم به مسجد نمایشگاه
دوباره یکیشون می پرسه “کجا؟”
با عصبیت بیشتری من و میم هر دو مناره های مسجد رو نشون میدیم و میگیم “اونجا مسجده دیگه”
….
بر می گردیم
می بینیم دارن عصا...