December 2010
6 posts
اصلا دوست دارم تمام گریه ها و خنده ها و ناراحتی و شادی هام بر اساس یک سری اعتقادات پوسیده مزخرف امل منشانه و…باشه
دوست دارم آقا.حال می کنم باهاش.
من حال می کنم برای امام حسین ناراحت باشم.فعلا با این حال می کنم
بنابر این گور بابای هر الدنگی که راه به راه به اشخاصی که دوستشون دارم فحش میده.
امروز مجبور شدم گوگل بازم رو برای همیشه غیر فعالل کنم و بیخیال فالو کردن یه عده هم بشن. آره. من...
یک رفیقی داشتم( یه جورایی فامیل هم می شدیم) توی دانشگاه حافظ کل قران بود.ایضا همسرش.همیشه توی نمازخونه می نشستیم و در مورد غذاهایی که درست میکنیم حرف می زدیم و آخرشم به اینت نتیجه می رسیدیم که هیچ کدومم بلد نیستیم خانه دار باشیم.
سال های آخر بود که فهمیدم شوهرش یه مریضی لا علاج گرفته.خودش درست نمی گفت.بچه ها که کسی نمی دونست. مادرم توی یکی از عروسی ها از مادرش شنیده بود.
بعد فارغ التحصیلی دیگه...
به طرز احمقانه ای دلم براشون تنگ شده. خیلی مسخره است
چرا امسال اینطور شدم. شاید دیگه تهران نیستم و نمی تونم هر وقت خواستم با یکی از بچه ها بریم پیششون.
5 شنبه قراره بیان. 9 تاشون
کاش منم بودم
کاش می تونستم باشم