جایی برای تنهایی

یک رفیقی داشتم( یه جورایی فامیل هم می شدیم) توی دانشگاه حافظ کل قران بود.ایضا همسرش.همیشه توی نمازخونه می نشستیم و در مورد غذاهایی که درست میکنیم حرف می زدیم و آخرشم به اینت نتیجه می رسیدیم که هیچ کدومم بلد نیستیم خانه دار باشیم.

سال های آخر بود که  فهمیدم شوهرش یه مریضی لا علاج گرفته.خودش درست نمی گفت.بچه ها که کسی نمی دونست. مادرم توی یکی از عروسی ها از مادرش شنیده بود.

بعد فارغ التحصیلی دیگه ندیدمش.نه تنها ندیدمش بلکه دیگه ازش خبری هم نداشتم.حتی مادرمم دیگه مادرش رو ندید و فامیل های واسطه هم خبری نداشتند.

این روز ها خیلی توی ذهنم می آیاد. همش فکر می کنم آخرش چی شد؟

خیلی دنبالشم همه جا تو فیس بوک،تو ایمیل های دانشگاه…

هیچ عهد الناسی هم ازش خبر نداره. حتی همکلاسی هاش :(

فقط براش دعا می کنم هر جا هست خودش و همسرش سالم باشن


To Tumblr, Love PixelUnion